تبليغاتX
دل نوشته

دل نوشته

رسم عاشقی

بیژن و منیژه قسمت پنجم

سلام سلام سلام

خوبین؟

خوشین؟

چه خبرا؟

یک خبر توپ

دایی شدم

به به مبارکه ایشالا شوهر خاله بشم!!!!!

خوب بریم سر قسمت پنجم

فعلا خداحافظ

شاه فرمان داد کلیه اسباب و آلات سفر آنان مهیا شود و بیژن با راهنمایی گرگین میلاد که بلد راه بود قدم در راه گذاشت و از دشتهای سبز و خرم که شکارهای زیادی در آنجا وجود داشت به مرز توران رهسپار شدند و در بین راه از مبدا تا مقصد از گوشت شکارهای آن مرغزار تغذیه کرده و بسلامتی به مقصد رسیدند.

بیژن پس از رسیدن به مرز توران و سرزمین آرمان از کثرت گرازهای موجود در آن بیشه که بطور پراکنده یا دسته جمعی بسر می بردند تعجب کرده و به حیرت افتاد. بیژن پس از دیدن گروه گرازها چنان آثار خشم و غضبی در چهره اش نمایان شد که خون د رگهایش به غلیان و جوشش درآمد. پس بیژن آنروز گراز فربهی شکار کرده و کباب مفصلی فراهم آورد و پس از خوردن و آشامیدن بیژن تدبیری بکار برد و گرگین میلاد را گفت: یا با من به میان خیل گرازان در بیشه وارد می شوی یا اینکه در مدخل خروجی کمین کرده راه فرار گرازها را سد و سر از تن آنان جدا می سازی.

گرگین که از ابتدا حاضر به این ماموریت نمی شد چون از آن همه ثروت و افتخار چیزی برای گرگین در نظر گرفته نشده بود بیژن را گفت: شاه مرا برای راهنمایی تو بدین سفر فرستاده نه برای جنگ و مبارزه با گرازان.

خلاصه آنکه گرگین میلاد از حسادت و رشک از کمک به بیژن خودداری کرده و بیژن را در این جنگ خطرناک تنها گذاشت و گفت:

تو برداشتی گوهر و سیم و زر                    تو بستی مر این رزمگه را کمر

کنون از من این یارمندی مخواه                  بجز آنکه بنمایمت جایگاه

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اردیبهشت 1389ساعت 19:33  توسط سرو  | 

بیژن و منیژه قسمت چهارم

سلام سلام سلام خدمت همگی

خوبی؟

خوشین؟

دنیا به کامه؟

سال نو مبارک باشه

ایشالا که سال خوبی داشته باشین

جاتون خالی امروز تو گوهردشت کرج لوله اصلی آب ترکید یه حالی به همه داد.

خوب میدونم خیلی مشتاق خوندن قسمت چهارم هستین پس من سخن را کوتاه می کنم.

چون قسمت چهارم قسمتیه که بیژن داوطلب میشه و یه مقدار طولانیه دو بخشش می کنم.

خدانگهدار

بیژن داوطلب می شود:

بیژن فرزند گیو که از پهلوانان و نخبگان نامدار عصر بود و پدرش به گیو لشکرشکن معروف بود لب به سخن گشود:

من آیم بفرمان بر این کار پیش       ز بهر تو دارم تن و جان خویش

بیژن اعلام آمادگی کرد ولی گیو که در مجلس حضور داشت از اینکه پسرش بیگدار به آب زده به فکر فرو رفت پس پسر را گفت: ای فرزند! از اینکه امر شهریار را اطاعت کرده و چنین ماموریتی به عهده گرفتی از تو سپاسگزارم ولی آیا به این مساله فکر کرده ای که در انجام این کار با عدم اطلاع از چگونگی فرخورد با گرازها موفق خواهی بود؟.

بدو نیک هرگونه باید کشید               ز هر شور و تلخی بباید چشید

براهی که هرگز نرفتی مپوی              بر شاه خیره مبر آب روی

از گفتار پدر بیژن چهره در هم کشید ولی بعد با کمال ادب گفت: ای پدر! تو گمان مبر که من به علت جوانی سست اراده و جبون هستم و عقل و درایت من به جد کمال نرسیده و تابع احساسات شده ام.

سر خوک را بگسلانم ز تن             منم بیژن گیو لشکر شکن

شاه از گفتار بیژن بسیار خرسند شد و بر او درود و آفرین گفت و بیژن را ستود از دلاوریها و رشادتهای گذشته بیژن سخن به میان آورد.

بدو گفت خسرو که ای پر هنر              همیشه تویی پیش هر بد سیر

کسی را کجا چون تو کهتر بود             ز دشمن بترسد سبکسر بود

آنگاه شاه به گرگین میلاد دستور دادتا بیژن را تا مرز ایران از راههایی که بلد بود راهنمایی و همراهی کند.

تو با او برو با ستور و نوند               همش راه برباش و هم یارمند

ادامه دارد....

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم فروردین 1389ساعت 21:22  توسط سرو  | 

بیژن و منیژه قسمت سوم

سلام سلام سلام خدمت همه

خوبین؟

خوشین؟

چه خبرا؟

شرمنده هفته پیش نتونستم قسمت سوم را آپ کنم

این آپ آخرین آپ سال ۸۸ وبلاگ سروه سال ۸۸ با همه خوبی ها و بدی هاش خوشی ها و ناخوشی ها گذشت امیدوارم سال ۸۹ برای همه سال خوب و خوش باشه.

راستی به خاطر پخش سریالهای نوروزی! تا تموم شدن ۱۳روز عید دیگه آپ نمی کنم.

پس عید همگی مبارک

نزدیکه ۱۰ دقیقه پیامهای بازرگانی

.

.

.

معتبرترین شرکتهای داخلی و خارجی شما را به خواندن قسمت سوم بیژن و منیژه دعوع می کنند.

اینم قسمت سوم

شاه از حضار در مجلس داوطلب می خواهد

شاه از شنیدن شکایت نمایندگان آرمان بسیار متاثر شده و با صدای بلند از پهلوانان و دلاوران حاضر در مجلس خواست که هرچه زودتر در دفع گرازهای وحشی اقدام کرده مرزنشینان کشور را از شر وجود آنان خلاص سازند. شاه دستور داد سفره ی بزرگی در ایوان کاخ پهن کردند که در آن سفره انواع سنگهای پربها و سکه های زر و سیم به فراوانی قرار دادند و سپس مهتر یا میرآخور دستور داد ده اسب با لگام زرین و دیبای رومی آماده کند. بعد شاه به بزرگان و پهلوانان حاضر در مجلس گفت: هر کس داوطلب دفع گرازهاست تمامی جواهرهای موجود در سفره و اسبها به اضافه خلعت های دیگر را به او هدیه خواهم کرد. گردی از میان پهلوانان می خواهم داوطلب شده این ماموریت را بنحو احسن انجام دهد و شر گرازها را از سر مردم مرزنشین این مرز و بوم کم کند. از میان خیل پهلوانان و دلاوران حاضر در مجلس پاسخی شنیده نشد و سکوتی غم افزا بر مجلس بزم شاه سایه افکند.

گردان و دلاوران همه سرها را به زیر افکنده و در بحر تفکر و اندیشه فرو رفته بودند که خدایا چگونه و به چه طریقی می توان بر این دشمن خطرناک فایق آمد؟!

بالاخره از میان جمع پهلوانان و دلاوران:

"کس از انجمن هیچ پاسخ نداد     مگر بیژن گیو فرخ نژاد"

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اسفند 1388ساعت 18:45  توسط سرو  | 

بیژن و منیژه قسمت دوم

سلام خدمت همگی

خوبین؟

خوب قسمت اول با استقبال خوبی روبرو شد امیدورام که از این قسمت هم خوشتون بیاد.

ورود شاکیها به بزم شاه

چون شاه دستور احضار نمایندگان را صادر کرد (آرمان یکی از بخشهای هم مرز با کشور توران بود) بر همه واضح و مسلم شد که افراسیاب به خاک ایران تجاوز کرده و این نگرانی شاه در مجلس بزم چندان هم بی مناسبت نبوده است!!!

در یک لحظه همه ی شرکت کنندگان در مجلس آماده شدند که اگر چنین تجاوزی از طرف افراسیاب انجام شده باشد برای دفع و گوشمالی دشمن همه راهی جنگ شده خاک ایران را از لوث وجود دشمن پاک و طاهر سازند.

حاضران مجلس در این فکر و اندیشه بودند نمایندگان آرمان با ظاهری که گرد و خاک سفر بر سر و روی آنان نشسته بود به مجلس بزم وارد شده و ندبه و زاری کنان خود را به پای کیخسرو به زمین افکنده شکوه و شکایت را بدینگونه آغاز کردند:

ای شاهنشاه! به فریاد ما برس و داد ما را از ظالم بستان. عده ای کشاورز هستیم که در مرز ایران به کشاورزی و دامپروری مشغول می باشیم و زندگی و معاش خود را از این راه تامین می کنیم. ما به زمین حشم وابسته و دلبسته هستیم. هراز گاهی مورد تجاوز تورانیان قرار گرفته از هستی ساقط می شویم گرچه جوانهای غیور آن خطه با کمک لشکریان شاه آنانرا از زمینهای ما بیرون رانده و گوشمالی داده اند ولی ای شاه ایران اینبار بر ما مصیبتی هولناک روی آورده و آن هجوم گرازهای وحشی است که محصول و احشام ما را نابود کرده و دمار از روزگار ما درآورده اند. هر شگرد و شیوه و تمهیدی که برای نابودی این گرازها به کار بسته ایم موفق به دفع و نابودی کامل آنها نشده ایم چون این گرازها از لحاظ جثه به اندازه یک فیل هستند و پوست آنان به ضخامت پوست کرگدن است که هیچ سلاحی به آن کارگر نیست و جنگ و دفع آنان مستلزم شجاعت و مهارت بسیار است.

ما به پیشگاه شاه شاهان آمده ایم که در امر دفع و نابودی این وحشیان خطرناک و آسیب رسان ما را کمک و یاری کند چون تو پادشاه هفت کشور شهریار و یاری دهنده ستم دیدگان و یار شهریاران و روستاییان هستی.

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اسفند 1388ساعت 22:40  توسط سرو  | 

بیژن و منیژه قسمت اول

سلام خدمت همه دوستان عزیز

خوبین؟

سلامتین؟

چه خبرا

آغاز امامت آقا امام زمان را خدمت همه شما تبریک عرض می کنم.

خب با تاییدیه شما سری داستانهای عاشقانه قدیمی را شروع می کنم

اما حالا چرا اول بیژن و منیژه

چون داستانهای لیلی و مجننون شیرین و فرهاد و .... برای همه خیلی آشنا تر هست گفتم از این داستان که کمتر شناخته شده شروع کنم

در ضمن این داستان ها از کتاب ماجراهای لیلی و مجنون و پژوهشی ذرباره عاشقان نامدار جهان نوشته منوچهر حقگو نوشته شده.

پس بسم ا...

بزم کیخسرو:

به روایت شاهنامه وزین فردوسی کیخسرو پادشاه کیانی ایران مجلس بزم شاهانه ای ترتیب داده بود که در آن عده ای از پهلوانان دلاوران و سرداران لشکر ایران شرکت داشتند. نوازندگان و خوانندگان مشهور زمان با ساز و نواهای دلچسب خود مجلس آرایی کرده نشاط و شور جمع را مضاعف می کردند. از طرف دیگر رقاصان مه پیکر دل آرا با هنرنمایی و رقص های موزون خود چشم ها را خیره کرده و دل هر بیننده را به خود جلب می کردند.

بساط عیش و نوش از همه نوع آماده و خوانهای پر از شرابهای گوارا و غذاهای لذیذ گستره بود.

شاه در میان این جمعیت خوشگذران گردش می کرد و به فراخور مقام و منزلت هر کس با او سر صحبت را باز کرده و هر جا که لازم بود با بخشش رز و سیم دل بزرگان و امیران سپاه را بدست می آورد. شاه که به آهنگ خنیاگران نیز گوش و دل سپرده بود و هر جا لازم می آمد با اشاره ی دست نوازندگان را بسکوت و یا به نغمه سرایی فرمان می داد.

شرکت کنندگان در آن مجلس شاهانه همه از باده ناب مست گذشته و آینده را فراموش کرده و به زمان حال دل مشغول می داشتند و فرصت را غنیمت می شمردند مصداق این بیت بلند سعدی:

سعدیا دی رفت و فردا همچنان معلوم نیست

                           در میان این و آن فرصت شمار امروز را

در چنین اوضاع و احوالی سردسته ی قراولان شاه با کسب اجازه سر در گوش کیخسرو شاه ایران نهاد و مطالبی به عرض رساند که گاهگاهی نیز با پرسشهای شاه مواجه می شد.

هر چه زمان این گفتگوها به درازا می کشید چهره شاه برافروخته تر می شد و آثار التهاب و هیجان از سیمای او آشکار و هویدا می گردید.

امرا فرماندهان و بزرگان حاضر در مجلس این گفتگو را زیر نظر داشته و علاقه مند بودند هرچه زودتر از این راز سر به مهر آگاه شوند و هر کس به فراخور فهم و درک خود حدسی می زد. یکی می گفت: آیا ممکن است دشمنی به ایران زمین حمله کرده باشد؟ دیگری می گفت: آیا حاکمی از فرمان و اطاعت شاه سرپیچی کرده؟ دیگری می گفت: ممکن است برای رستم تهمتن جهان پهلوان که مقیم زابلستان است پیش آمد ناگواری رخ داده باشد؟ کوتاه سخن اینکه نگرانی و التهاب تمام مجلس را فراگرفته و همه منتظر شنیدن خبری ناگوار بودند که شاه دستور داد نمایندگان آرمانیان را به مجلس وارد کنند.

خب میدوارم که لذت برده باشین

قسمت اول را اینجا تمام می کنم چون کار سنگینه سعی می کنم هفته ای یکبار آپ کنم.

ارادتمند

سرو

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اسفند 1388ساعت 22:12  توسط سرو  | 

نظر خواهی

سلام سلام

خوبین؟

سلامتین؟

چه خبرا؟

اول از همه اینکه ۲۸ بهمن سالگرد مادرم هست شادی روحش فاتحه بفرستید

دوم اینکه اگه موافقین داستانهای عشقی قدیمی مثل بیژن و منیژه یا خسرو شیرین را به عنوان پست قرار بدم

موافقین؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388ساعت 17:35  توسط سرو  | 

امام

امام عزیز به میهن خوش آمدی

فقط همین

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم بهمن 1388ساعت 0:0  توسط سرو  | 

بازی

سلام

خوبین همگی؟

چه خبرا؟

اینبار با یه بازی اومدم خدمتتون

خوب بریم سر بازی

شما سه تا ظرف دارین یکی۱۰ لیتری یکی ۷ لیتری یکی ۲ لیتری

ظرف ۱۰ لیتری پر از آبه شما باید با ظرف ۲ لیتری که دارین ۵ لیتر از آب را به ظرف ۷ لیتری انتقال بدین و ۵ لیتر هم داخل ظرف ۱۰ لیتری بمونه

منتظر کامتتون هستم

+ نوشته شده در  شنبه سوم بهمن 1388ساعت 0:34  توسط سرو  | 

حرف دلم

سلام به همگی

خوبین؟

سلامتین؟

امیدوارم همیشه خوب و خوش و سلامت و عاشق باشین

اینبار میخوام حرف دلمو خیلی راحت بهتون بگم

کاری که قبلا با شعر می گفتم اما بعضیا نمی فهمیدن

ببینید من اصلا با یاد م.ح عزیزتر از جانم ناراحت نمیشم که گاها بهم می گین ایشالا بتونی فراموشش کنی اتفاقا من اصلا نمی خوام فراموشش کنم. یاد م.ح به من آرامش میده چون وجودش تماما برای من آرامش مطلق بود نفسش آرامش بود نگاهش آرامش بود صداش آرامش بود آرامشی که بعد از اون دیگه نتونستم پیدا کنم و بهش برسم بخاطر همین یادش به من همیشه آرامش میده.

وقتی میاین بهم میگین ایشالا خوب بشی یا بتونی فراموشش کنی بیشتر از اینکه خوشحالم کنین ناراحتم می کنین. آخه من چرا باید فراموشش کنم؟ آدم مگه میتونه عشقش را فراموش کنه؟

م.ح خودش و عشقش به من فهموندن ۱۹ سال زندگی من بیهوده بوده زندگی من از وقتی شروع شد که عاشق شدم چون زندگی یعنی عشق اگه عشق نبود که زندگی کاملا بی ارزش بود

چقدر قشنگ گفته حضرت حافظ:

هر آنکه دلش زنده نگشت به عشق

بر او نمرده به فتوای من نماز کنید

پس خواهشا بجای اینکه دعام کنید ایشالا فراموش کنم دعام کنین ایشالا همیشه توی راه عشق بمونم و بتونم لیاقت اینو پیدا کنم به عشق حقیقی برسم.

تشکر از حضورتون

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم دی 1388ساعت 1:22  توسط سرو  | 

بعد از رفتنت

بعد رفتنت عزیزم بس که تنهایی کشیدم

قامتم خمیده از بس عشق تو به دوش کشیدم

تو غم بی همزبونی هی می شکتم لحظه هام و

روی برگه های شعرم خالی کردم عقده هام و

خاطرت جمع هر جا باشی توی غربت یه کسی هست

خاطراتت زندگی شه اون غریبه خاطرت هست ؟

اون که تو هفت آسمونش یه ستاره هم نداره

اون دلم که دلخوشیشه گل من کسی رو داره

مثل دیگرون نبودم سر راه تو نبستم

می دونستم نمیای و چشم به جاده ها نشستم

خاطرت جمع تو دل من تو حسابت پاکه پاکه

این خطای دل من بود اون که افتاده به خاکت

تو روزایی که نبودی نمی دونی چی کشیدم

صبح تا شب زخم زبون از هر غریبه ای شنیدم

گل من سرت سلامت تو که خوش باشی غمم نیست

این همیشه ارزومه پس دلیل ماتمم نیست

دیگه از گریه گذشته به جنون کشیده کارم

تو که خوشبختی عزیزم دیگه غصه ای ندارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم دی 1388ساعت 23:55  توسط سرو  |